تبليغاتX
محتسب مستی به ره دیدوگریبانش گرفت
می نوش ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
من مستم و من مستم و من مست

نبندم

دلم را

به تو پیرزن عشوه گر پست

چه خوبست

سرم سایه ی بید است و

دو تا جام به هر دست و

پری چهره ی شیرین سخنی هم که به بر هست و

به این هست و به آن هست

نشان داده دو تا شست

مگرچیست دگر هست؟

همین غم که مرا نیست

و شادی که مرا هست

دلم در به همه ظن و گمان بست

ز سجاده و تسبیح و عبا جست و

دمی رست و

دگر بست در میکده بنشست

عجب قافیه خوبست

بریز ، پس،

از آن می که به خم در تب وتابست

سبوی غم چوبشکست

دلم ز غم چو بگسست

شدم مست

شدم مست

شدم سرخ و شدم سبز و شدم مست

چو می سرخ و چو یار سبز و یکدست

ای ساقی خوشدست

پر کن تو پیاله را که شب شبی درازست

یاران دگر تا برسند

مده فرصت از دست

سازم که بدست هست و کوکست

این پرده که از صبح در آنیم کدامست؟

من مست

پرده دار هم مست

ای کاش بدانم او پس پرده چه حالست؟

باور نکنم زین می نابی که خودش ساخت نخوردست! 

   این شعر رو اردیبهشت 89 سرودم توی شب شعر دانشگاه استقبال کردند لطفا شما هم نظر بدین- ممنون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 21:52  توسط همیشه مست  | 

 

تو را دیدم و مستی از سرم رفت       گلایه از غریبی از برم رفت

شکستی خلوت شبهایم و زود           پریشانی ز چشمان ترم رفت

سیه نوری که مهمان دلم بود            تو را دیدوبه دنیای دگر رفت

همه گفتند دیــوانه ترینی            چه غافل!عقل وهوش من سفر رفت

توماندی مهرگستردی به قلبم           قضا وردی بخواند و ازقدر رفت

حدیث از آدم و ازسیب نو شد          به گوش دهر نامرد این خبر رفت

فلک از کینه روگرداند وبد شد        خدا در شب نهان شد از اثر رفت

چه نادان این تن رنجور عریان        به جنگ آسمانی بس قدر رفت

واینک روح وتن ازجوراین چرخ     زکویت با غم وتسلیم سر رفت

طبیب آمد به احــوالم نظر کرد         وگفت او نزد خالق از نظر رفت

اگر غم بود،از او بود ازو ماند         وگر شادی برفت ازاوهدررفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:40  توسط همیشه مست  | 

در آغوشم بیا و گردنم را       بگیر اندر میان دستهایت

نگو دارد دهانت بوی انگور        که مستم از شراب چشمهایت

نبوده جز می و مستی انیسم       طلسم ابن رفاقت را شکستی

تو از صد کوزه ی می صد خم انگور       شرابی تر به قلب من نشستی

دویدم تا به کوی تو رسیدم       تو خاتون منی همداستانی

اگر سیبی تو من آدم ترینم       همین آری همین باشد جوانی

تو تر کردی کویر سینه ام را       مفاعیلن مفاعل باز گل کرد

تویادت نیست اما گفته بودم       برو اما به قلبم باز برگرد

تو برگشتی پر از شعر شبانه       تو را چون حرف حافظ یافتم من

« تنت در جامه چون در جام باده       دلت در سینه چون در سیم آهن»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:46  توسط همیشه مست  | 

من باده خورم و لیک مستی نکنم

الابه قدح درازدستی نکنم

دانی غرضم ز می پرستی چه بود

تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 18:13  توسط همیشه مست  | 

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگرسوخته خسته از این دار برفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:59  توسط همیشه مست  |